مطالب آزاد

تحقیق درباره فردوسی
نویسنده : مجیدسعادتی - ساعت ۸:٥٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۳۱ امرداد ،۱۳۸٧
 

مقدمه:

 

حکیم ابولقاسم حسن ابن علی طوسی معروف به فردوسی(حدود319تاحدود397هجری شمسی) شاعرحماسه سرای ایرانی وگوینده شاهنامه فردوسی با پنجاه هزاربیت بروزن( فعولن فعولن فعولن فعل(فعول)) که مشهورترین اثرحماسی فارسی است وطولانی ترین منظومه به زبان فارسی تازمان خود بوده است که تقریبا سی سال به طول انجامید .

فردوسی درشاهنامه ازدودمانهای پادشاهی پیشدادیان وکبانیان واشکانیان وساسانیان نام برده است. آثاردیگری نیزبه فردوسی نسبت داده شده است که اکثرا مردوددانسته اندکه معروفترین آنها مثنوی یوسف وزلیخا وگرشاسب نامه وهجونامه ای علیه سلطان محمودمیباشد.

آثار فردوسی  نه تنها در ایران بلکه دربسیاری از کشورهای دیگرمورد تحقیق وبررسی قرار گرفته است وحتی دردانشگاههای معروف دنیا ازجمله دانشگاه کمبریج انگلستان مورد مطالعه قرارگرفته است واخیرا جدیدترین تحقیقات درباره شاهنامه درمرکزمطالعات خاورمیانه واسلامی این دانشگاه منتشرشد. 

دراواسط نوروز 1385 ترجمه تازه ای از شاهنامه "حکیم ابوالقاسم فردوسی" به زبان انگلیسی در آمریکا منتشر شد. "دیک دیویس" پدیدآورنده این نسخه جدید که پروفسور زبان و ادبیات فارسی دانشگاه اوهایوی آمریکا و عضو انجمن سلطنتی ادبیات است با ارائه این ترجمه جدید نوروز ایرانی را جشن گرفته است.

دراین تحقیق سعی شده است درباره زندگینامه وهمچنین بررسی گوشه ای ازمهمترین شاهکار این شاعر بزرگ شیعه ((شاهنامه)) و موارد قابل توجه موجود در آن مورد نقد و بررسی قرارگیرد.

 

 

 

 

 

 

 

زندگینامه حکیم ابوالقاسم فردوسی

استاد ابوالقاسم فردوسی شاعر بزرگ حماسه سرای ایران و یکی از گویندگان مشهور عالم و از ستارگان درخشنده ی آسمان ادب فارسی و از مفاخر نامبردار ملت ایران است و به سبب همین عظمت مقام و مرتبت زندگی او مانند بزرگان درجه ی اول ایرانی با افسانه ها  و روایات مختلف آمیخته شده. نام او و پدرش در ترجمه البنداری که حدود  سال 620 هجری از شاهنامه به عربی شده  منصور بن حسن آمده کنیه و لقب شاعری او همه جا از قدیم ترین مآخذ یعنی تاریخ سیستان و چهار مقاله ی نظامی عروض گرفته به بعد ابولقاسم فردوسی آمده  و در این تردیدی نیست. مولد او را نظامی عروضی قریه ی (( باژ )) از ناحیه ی طابران طوسی نوشته و دو لتشاه  سمر قندی قریه ی رزان طوس، و البته قول عروض را به  سبب قدمت بیشتر باید مورد قبول و اعتماد قرار داد.

سال  ولادت استاد معلوم نیست و اگر بخواهیم از روی تاریخ ختم شاهنامه و مقایسه آن با سن فردوسی مطلب را معلوم کنیم دچار اشکالات عجیب خواهیم گشت مثلا فردوسی از پنجاه و هشت سالگی تا هفتاد و شش سالگی خود را در شاهنامه  نشان داده است. در نسخ معمول شاهنامه تا هفتاد سالگی شاعر را می یابیم و آن در پایان شاهنامه است آنجا که از خاتمه ی کار یزدگرد  سخن گفته است:

چو سال اندر آمد به هفتاد و یک                    همی زیر شعراندر آمد فلک....

و تنها نسخی که در آنها از 76 سالگی شاعر سخن رفته دو نسخه ی خطی شاهنامه یکی متعلق به کتابخانه ی لیدن از بلاد هلند و دیگر نسخه ی خطی متعلق به کتابخانه ی استرازبورک از بلاد آلمان است که در آنها این بیت یافته می شود: 

کنون سالم آمد به هفتاد و شش                     غنوده همی چشم میشا رفش

و شاید نزدیک شدن عمرش به هشتاد هم اشاره به همین سال باشد:

کنون عمر نزدیک هشتاد شد                        امیدم به یکبار بر یاد شد

اما اگر حکم خود را مبتنی بر نسخ معمول شاهنامه کنیم ذهن ما در باب سال تولد فردوسی بیشتر به سال 329 متوجه میگردد وحدود سال 329 یا 330 را می توانیم به تحقیق سال تولد فردسی بشماریم.

در پایان اغلب نسخ چاپی و خطی شاهنامه این ابیات آمده است:   

سی و پنچ سال از سرای سپنج         بسی رنج بردم به امید گنج                           

چو بر باد دادند رنج مرا           نبد حاصلی سی و پنج مرا

کنون عمر نزدیک هشتاد شد      امیدم به یکبار بر باد شد

سر آمد کنون قصه یزدگرد            به ماه سپندار مه روز ارد

ز هجرت شده پنج هشتاد بار          که گفتم من این نامه شاهوار

تن شاه محمود آباد باد              سرش سبز بادا دلش شاد باد

از میان این ابیات بیت دوم و سوم وچهارم محفقا الحاقی و بعدی است زیرا در آنها سخنی از برباد رفتن رنج سی و پنج ساله میرود و این یقینا مربوط به بعد از واقعه تقدیم شاهنامه و ضنت محمود است که با مدح محمود و ستایش وی در ابیات بعد سازگار نیست.

پس این ابیات را یا فردوسی در تجدید نظری که چهار و پنج سال بعد از حدود 400 هجری (یا اندکی بیشتر) در شاهنامه کرده  بر ابیات اصلی افرود، و یا از ابیات هجو نامه است که در اینجا  راه یافت و گویا نظم اصلی ابیات به صورت ذیل بوده است:( چو سال ... سرآمد کنون ... زهجرت شده...) و بنابراین محقق میشود که حدود سال 400 هجری ( یا اندکی بیشتر) فردوسی 71 سال داشت و این درست مقارن است با سال ششم از نخستین آشنائی و رابطه فردوسی با دربار محمود و چون هفتاد و یک از 400 کم شود سال 329 یعنی سال تولد فردوسی به دست می آید و این نیز با نتیجه نخستین سازگار و همانند است.

خاندان فردوسی صاحب مکنت و ضیاع و عقار بود. این مطلب از اشارات مختلف تاریخی و اقوال  گوینده در موارد متعدد نیز مدلل و ثابت می گردد. نظامی عروضی گوید که فردوسی در دیه باز ((شوکتی تمام داشت و به دخل آن ضیاع از امثال خود بی نیاز بود)) و فردوسی خود هم به رفاه حال و سعه ی عیش خود در جوانی اشاره کرده و گفته:

الا ای بر آورده چرخ بلند           چه دارای به پیری مرا مستمند

چو بودم جوان برترم داشتی          به پیری مرا خوار بگذاشتی...

بجای عنانم عصا داد سال              پراکنده شد مال و برگشت حال

اما چنانکه از همین ابیات و ابیات متعدد دیگر شاهنامه به خوبی بر می آید شاعر استاد بر اثر نظم شاهنامه و گذراندن عمر دراین راه ثروت خود را از دست داد و در پیری تهیدست و بی چیز شد.

و ابیات ذیل از شاهنامه گواه مدعای ماست: 

نماندم نمکسود و هیزم نه جو          نه چیزی پدیدست تا جودرو...

 نه چون من بود خوار و برگشته بخت   به دوزخ فرستاده ناکام رخت....

نه امید عقبی نه دنیا به دست       زهر دو رسیده به جانم شکست...

دو گوش و دو پای من آهو گرفت       تهی دستی و سال نیرو گرفت

 

از چند و چون تحصیلات و آگاهی او از علوم روزگارش اطلاع دقیقی در دست نیست. اما از خلال شاهنامه به نیکی دانسته می شود که وی بر ادب عرب و فلسفه و کلام عصر خویش تسلط داشته است. شاید به حدس و تقرب بتوان کفت که وی، مستقیم یا غیر مستقیم، از بلاغت یونانی آگاهیهائی داشته، و این نکته از قیاس شاهنامه با متون مشابه آن از نظر فن صحنه آرائی به خوبی دانسته می شود؛ گر چه مجموعه ی این آگاهیها ممکن است نتیجه ی شناخت ذوقی و قریحه ی تابناک فردوسی نیز باشد.

فردوسی، چنانچه از خلال شاهنامه و قراین خارجی دانسته می شود، سراسر عمر در وطن خویش طوس  اقامت داشته، و جز یکی دوبار به سفر نرفته است. سفر هایی افسانه ای در تذکره ها بدو نسبت داده اند که پذیرفتن آنها دشوار است، اما احتمال اینکه پس از ختم شاهنامه خود آن را به غزنین نزد محمود برده باشد امری است که، اگر چه مسلم نیست، دلیل قاطی نیز در رد آن نداریم. به هر حال، در شاهنامه هیچ اشاره ای به سفر غزنین او نشده است.

فردوسی مردی وطن پرست ودر میهن پرستی استوار بود. این مطلب از جای جای شاهنامه و خصوصا از شور فردوسی در ستایش ایران و نژاد ایرانی بخوبی آشکار است.علاوه بر این چگونه ممکن است شاعری سی و پیج سال رنج برد و مال و مکنت خود را از دست بدهد برای آنکه تاریخ نیاکان خود را جاوید سازد، و با همه ی این احوال عرق وطن پرستی در او نبا شد.

فردوسی از تاریخ نیاکان خود و از داستانها و افسانه شاها و تاریخ ایران اطلاع و یا به دانستن آنها شوق و علاقه داشت و تربیت خانوادگی او وی را برین می داشت و به همین سبب است به این کار عظیم دست زد و چنانکه خواهیم دید تا موقعی که گرفتار فقر وتهیدستی نگشت  یعنی مال و ثروت اجدادی را بر سر کار شاهنامه نگذاشت، بدربار شاهان و جوائز  ایشان توجهی ننمود.

 

فردوسی در سرودن شاهنامه، گذشته از روح وطن خواهی و احساسات میهنی، کما بیش مشوقاتی داشته است. او خود از چند تن به نام یاد کرده است که ایشان به نحوی در تشویق او کوشیده اند. یکی از آنان که بیش از همه مورد ستایش اوست، کسی است از اشراف و فرمانروایان آن عهد که فردوسی صفاتش را بر می شمارد، اما به تصریح نام او را نمی گوید .                                                  

 

شاهنامه شاهکار فردوسی

شاهکار فردوسی شاهنامه است که راجع به تاریخ قدیم ایران از آغاز تمدن ایرانی تا  انقراض حکومت آن به دست عرب است. این دوره ممتد تاریخی به پنچاه پادشاهی تقسیم می شود که از حیث طول زمان و تفضیل با اختصار مطالب با یکدیگر متفاوتند. ( در  شاهنامه سه دوره متفاوت می توان تشخیص داد. اول دوره اساطیری، دوم عهد پهلوانی، سوم دوره تاریخی )، دوره ی اساطیری از عهد کیومرث تا ظهور فریدون، دوره ی پهلوانی از قیام کاوه تا قتل رستم، دوره ی  تاریخی از اواخر عهد کیان به بعد. ولیکن این قسمت نیز آمیختگی تمام با افسانه و داستان های حماسی دارد و شاهنامه فردوسی بر اثر نفوذ شدیدی که در میان طبقات مختلف ایرانیان یافت، در تمام ادوار تاریخی بعد از قرن پنچم مورد توجه بود و توجه عموم طبقات و اهمیت مقام ادبی آن باعث شد که بسیاری از شاعران به استقبال و ساختن منظومه ای  نظیر آن همت گمارند و به همین سبب از اواخر قرن پنچم تا چند قرن گروه بزرگی از شاعران منظومه های حماسی به تقلید از آن پدید آوردند ولی هیچ یک نتوانسته اند چون فردوسی از عهده این کار شگرف برآیند. شاهنامه به زبانهای زنده دنیا مانند انگلیسی، آلمانی، فرانسوی، روسی، سوئدی، ایتالیائی، اسپانیائی و دانمارکی و.... ترجمه شده است.

 

 

 

 

 

مشوقان فردوسی در تنظیم شاهنامه

شادروان مرتضی راوندی در اثر گرانسنگ خود تاریخ اجتماعی ایران در جلد 8 کد مربوط به حیات ادبی مردم ایران است می نویسد: هنگامی که فردوسی دست به این کار بزرگ زد حکومت سامانیان در کمال قدرت بود این شایعه که فردوسی شاهنامه را با اشاره ی  محمود غزنوی و به امید شصت هزار دینار او به نظم آورده به هیچ وجه صحیح نیست (( زیرا که: فردوسی در آغاز شاهنامه تصریح می کند که چون از کار دقیقی و پرداختن او به نظم داستانهای کهن و کشته شدنش آگاه می شود، خود در پی این کار می افتد، ولی به علت آشفتگی محیط اجتماعی تا مدتی موضوع را پنهان نگاه می داشته است:

زمانه سراسر پر از جنگ بود                       به جویندگان بر، جهان تنگ بود

برین گونه ، یک چند بگذاشتم                       سخن را نهفته همی داشتم

ندیدم کسی کش سزار بود                            به گفتار این ، مرمرایار بود

سپس می گوید که یکی از دوستان شفیق و مهربان نامه ی پهلوی، یعنی اصل خدای نامه را نزد من آورد و مرا به تنظیم شاهنامه تشویق کرد.

 به شهرم یکی مهربان دوست بود                   تو گفتی که با من به یک پوست بود

مرا گفت خوب آمد این رای تو                        به نیکی خرامد مگر پای تو

نوشته من این نامه ی پهلوی                          به نزد تو آرم مگر بغنوی

گشاده زبان وجوانیت هست                             سخن گفتن پهلوانیت هست

شو این نامه ی خسروان بازگوی                     بدین جوی نزد مهان آبروی

بزرگزاده دیگری چون از نیت عالی فردوسی با خبر می شود با جان و دل به یاری او بر می خیزد :

مرا گفت کز من چه آید همی                          که جانت سخن بر گراید همی

به چیزی که باشد مرا دسترس                       بکوشم نیازت نیارم به کس

علاوه بر این راد مردانی چون (( حیی قتیب )) و علی دیلم بودلف و ابوالعباس فضل بن احمد اسفراینی  وزیر سلطان محمود به اهمیت کار عظیم  فردوسی پی می برند و در حد امکان به استاد طوس کمک کردند، چنانکه شاعر در ابیات زیر به معرفی و ستایش آنان پرداخته است:

حییی قتیب است از آزادگان                          که از من نخواهد سخن رایگان

نیم آگه از اصل و فرع خراج                        همی غلطم اندر میان رواج

از این نامه از نامداران شهر                        علی دیلم بودلف راست بهر

از اویم خور و پوشش و سیم زر                   از او یافتم جنبش و پای و پر

و از برکت تشویق مادی این بزرگان فردوسی توانست عمر گرانمایه را در راه انجام این آرزوی ملی صرف کند. افسانه ای که تذکره نویسان قرون بعد پرداخته اند، مبنی بر اینکه محمود غزنوی د ر جستجوی کسی بود که به  نظم داستانهای باستانی بپردازد و سرانجام فردوسی را نامزد این کار کرد،  چیزی است که قراین  تاریخی آن را نقص می کند، زیرا فردوسی، به تصریح تمام، تاریخ آغاز شاهنامه را به سالیانی می رساند که محمود هنوز به سلطنت نرسیده بوده است، گذشته از اینکه طبیعت خاص و خصوصیات نژادی محمود  و رفتاری که در تاریخ از او سراغ داریم، همه قراینی است که نشان می دهد وی نمی توانسته است مشوق اصلی چنین کاری باشد.

 

دلایل و چگونگی به نام کردن شاهنامه ( به نام محمود )

فردوسی در پایان کار هنگامی که مشوقان اصلی او به طرق مختلف از میان رفته اند، و خود در آخر عمر احساس نیازمندی مالی داشته، و نیز به سبب آوازه تبلیغات محمود که به طوس رسیده است، و فردوسی آواز این دهل را از دور شنیده بدین فکر افتاده است که این اثر خود را به نام محمود کند، تا هم از این راه آسایش در زندگی آخر عمر بیابد، و هم از رهگذر نام محمود و نفوذ وی، نشر کتابش  با توفیق بیشتر همراه باشد، و از گزند حوادث در امان بماند. وقتی که فردوسی شاهنامه را نزد محمود  فرستاده، یا به احتمالی خود به غزنین برد،  محمود رفتاری آنچنان که شایسته ی رنج عظیم فردوسی باشد با او نکرد، بلکه با سردی و بی اعتنایی خویش خاطر او را آزرد. گذشته از خصوصیت نژادی و اخلاقی محمود، عوامل خارجی نیز چنین می خواستند، و فردوسی خود از حاسدانی که در نزد شاه کار او را تباه کردند به صراحت سخن گفته است و متاسفانه  گروهی دیگر از رجال و آزادگان آن عصر  بدون اینکه کمکی مادی یا معنوی به استاد بکنند، در صدد بهره برداری از کار دشوار و سنگین او بر آمدند و از آثار و اشعار او به رایگان رونویسی هایی تهیه، و با احسنتهای خشک و خالی، روح شاعر را آزرده می کردند:

 

بزرگان با دانش ، آزادگان                           نبشتند یکسر همه رایگان

جز احسنت از ایشان نبد بهره ام                   بگفت اندر احسنتشان زهره ام

     پس از آنکه قسمت مهمی از شاهنامه گفته می شود، محمود به پادشاهی می رسد،  فردوسی شاهنامه را به نام او می کند و به نزد او می برد. در سال 371 نظم شاهنامه آغاز گردید و سی و پنج سال طول کشید،  به این حساب شاهنامه در سال 406 به پایان رسیده است.

 

هدف فردوسی از تنظیم شاهنامه

با توجه به اینکه سلطان محمود در سال 389 به پادشاهی نشسته است به خوبی روشن می گردد که فردوسی تقریبا 18 سال پیش از سلطنت محمود نظم شاهنامه را آغاز کرده و انگیزه ای جز زر و سیم وی داشته است. پس نتیجه می گیریم که فردوسی نظم شاهنامه را به خاطر یک هدف مقدس یعنی زنده کردن زبان و داستانهای ملی ایران و حفظ  و استقلال کشور آغاز کرده و به پایان رسانیده است.

بسی  رنج بردم در این سال سی           عجم زنده کردم بدین پارسی

پی افکندم از نظم ، کاخی بلند                    که از باد و باران نیاید گزند

شاهنامه پر مایه ترین  دفتر شعر فارسی و مهمترین سند عظمت و فصاحت این زبان است و داستانهای ملی و مآثر تاریخی قوم ایرانی درآن به بهترین وجه نمود شده است. شیوه بیان آن ساده و روشن است؛ از استعمال لغات عربی ابایی ندارد، اما در این کار مصر  و افراط  کار نیست، و در غالب موارد سخن را کوتاه می گوید، و از پیرایه سازی و عبارت پردازی اجتناب می کند.

مآخذ عمده شاهنامه فردوسی ظاهرا شاهنامه منثور ابو منصوری بوده است، که قسمتی از مقدمه آن هنوز باقی است، و در اصل ظاهرا به سبب تداول و رواج فوق العاده ی منظومه ی فردوسی از بین رفته است. داستانهایی را که در این کتاب بوده است فردوسی با نهایت دقت به نظم در آورده و سعی داشته است چیزی از اصل آنها نکاهد. این داستانها عبارت از شرح جنگهای ایرانیان با اقوام تورانی بوده است، که رستم قهرمان آنهاست. گذشته از این داستانها، مطالبی در باب تاریخ ساسانیان در شاهنامه آمده است که چیزی بین تاریخ و افسانه است. شاهنامه ابو منصوری، که مآخذ اصلی شاهنامه فردوسی است، به امر ابو منصور طوسی، والی طوس و سپهسالار خراسان، به دستیاری چند تن از زردشتیهای خراسان و سیستان  تحت نظارت وزیری، ابو منصور معمری تدوین شده است ( 346 هق )، و ظاهرا مبتنی بوده است بر مجموعه ای از روایات خدای نامه و کتب دیگر، مثل ایاتکار زریران ( یادگار زریران )، کارنامه اردشیر بابکان، و داستان بهرام چوبین؛ و به هر حال، قسمت عمده ی مآخذ آن که در شاهنامه ی فردوسی نیز منعکس شده است، متعلق به روایات مربوط به اواخر عهد ساسانی بوده است.

 

تاریخچه داستان ها

آنچه محقق است این است که فردوسی برای نظم کتاب نه از روی ترتیبی که اکنون در توالی داستانها است، کار کرده، نه اینکه بدون وقفه مشغول نظم و تصنیف آن بوده است؛ و به هر حال کاری قریب به اتمام بوده است که آن را به سلطان محمود غزنوی اهدا کرده است. شاهنامه بنا بر مشهور و به حکم بعضی شواهد و قرائن، در اصل شامل 60 هزار بیت بوده است، و ظاهراً چند بار تحریر شده، ولیکن اکنون در هیچ یک از نسخ معتبر آن تعداد ابیات به 60 هزار بیت نمی رسد.

فردوسی ظاهراً در اوان قتل دقیقی ( در حدود 367-369 ) به نظم داستانهایی مشغول بوده و آنها بعضی از داستانهای منفردند که داستان ((  بیژن و گرازان )) را باید در راس همه قرار داد. داستان بیژن و گرازان و یا داستان منیژه و بیژن از داستانهای مشهور قدیم بود.

فردوسی ظاهراً و بنابر آنچه از تحقیق در سبک کلام وی در داستان بیژن و گرازان بر می آید این داستان را در ایام جوانی ساخته بود. یکی از دلایل این مدعای ما استعمال الفهای اطلاقی فراوانیست که علی التوالی و زیاده از حد لزوم در این داستان مشاهده می گردد و دلیل آن است که فردوسی چنانکه در دیگر موارد شاهنامه دیده می شود، هنوز به نهایت پختگی و مهارت خود نرسیده بود، مثلاً در میان نود بیت از یک قسمت این داستان ابیات ذیل دارای الفهای اطلاقیست:

بپیچید بر خویشتن بیژنا                              که چون رزم سازم برهنه تنا

ز تورانیان من بدین خنجرا                           ببرم فراوان سرا نرا سرا

به پیمان جدا کرد ازو خنجرا                         به چربی کشیدش ببند اندرا

چو آمد به نزدیک شاه اندرا                          گو دست بسته برهنه سرا

یکی دست بسته برهنه تنا                             یکی را ز پولاد پیراهنا

نبینی که این بند کنش ریمنا                          فرونی سگاله همی برمنا

گر ایزد بمن بر نبخشا یدا                            تن رزمجویم نفرسایدا

ز نامردی خویش ترسیدیا                           ز جان و روانم تو ببریدیا

بزد اسب و آمد بر بیژنا                             جگر خسته دیدش برهنه تنا

یعنی ده درصد ابیات با قافیه هائی که که الفبای زائده دارد استعمال شده و این وضع در اشعار دیگر فردوسی کمتر مشهود است.

علاوه بر این داستان منیژه و بیژن و شرحی که فردوسی در ذکر مقدمات نظم آن بیان می کند به صراحت تمام منفرد بودن داستان و ابتدای کار شاعر را در سرودن منظومه یی که تا کنون بنظیر آن دست نزده بود، می رساند و از اینجا ثابت می گردد که فردوسی در جوانی و اوایل عهد خود به سرودن منظومه ی بیژن و منیژه دست زد و حتی چنین بنظر می رسد که این داستان از شاهنامه ابو منصوری گرفته نشده (خاصه که در غرر اخبار ملوک القرس هم اثری از آن نیست) و دست یافتن شاعر بر نسخه ی شاهنامه ی ابومنصوری و نظم آن چند سال بعد و پس از مرگ دقیقی صورت گرفت و حتی در عین استفاده از شاهنامه ی ابو منصوری نیز باید چنین پنداشت که فردوسی داستانهای مهم و منفرد دیگری مانند داستان سهراب،  اکوان دیو، رزمهای رستم را که هر یک در عهد او شهرت و رواجی فراوان داشتند، در اختیار داشت و آنها را جدا جدا نظم می کرد. اما تاریخ این داستانها مشخص نیست و تنها بعضی از آنها دارای تاریخ نسبتاً روشن و آشکاریست مانند داستان سیاوش که گویا در حدود سال 387 سروده شده باشد، و مانند داستان کیخسرو که بلافاصله بعد از آن شروع شد؛ و داستان نخجیر رستم با پهلوانان به شکارگاه افراسیاب که چند هزار بیت پیش از داستان سیاوش در شاهنامه جای گرفته دو سال بعد از آن ساخته شده است.

وقتی که فردوسی از زبان رستم پورهرمز شاه از شکست ایرانیان یاد می کند، دلدادگی او به ایران و تنفر وی از تعصبات مذهبی و نفرت فراوانش از ستمگران به خوبی آشکار می شود... همچنین در نامه ای که از زبان رستم پورهرمز شاه نوشته در وصف تازیان مطالبی می گوید، سپس فردوسی از نامه سعد وقاص به شهریار ایران یاد می کند:

سرنامه بنوشت نام خدای                                 محمد رسولش به حق رهنمای

زجنی سخن گفت و زآدمی                                ز گفتار پیغمبر هاشمی

ز توحید و قرآن و وعد و وعید                           ز تهیه و از رسم های جدید

ز قطران و از آتش و زمهریر                             ز فردوس و جوی می و جوی شیر

ز کافور و از مشک و ماء معین                          ز شهد بهشت و می انگبین

... که گر شاه بپذیرد این دین راست                      دو عالم به شادی و شاهی و راست

شفیع گناهش محمد بود                                     تنش چون گلاب مصعد بود

همه تخت و تاج و همه جشن و سور                    نیرزد به دیدار یک موی حور

 

نگرش مذهبی فردوسی

چنانچه از ظاهر کلام استنباط می گردد فردوسی به قول " نلد " دانشمند آلمانی که می گوید فردوسی تعصب مذهبی نداشته است، در افسانه ای که از ماخذ اسلامی اقتباس شده است و راجع به زیارت اسکندر از کعبه است اظهار می کنـد کـه خـدای زمیـن و زمان احتیاج به جا و مکان ندارد.... می گوید که برای پیشینیان ما «آتش» فقط برای تعیین سمت نیایش بود، همانطور که برای عرب ها «سنگ» سمت پرسش است.

خدای جهان را نباشد نیاز                                 به جای خور و خواب و آرام و ناز

از داستانهای قدیم، داستانهای متعلق به ما قبل اسلام مقداری در میان مردم هنوز بوده، چه دهقانها و چه موبد و هیربدها و سایر کسانی که هنوز با فرهنگ و قوانین و آئین های قدیم ایران و دین زردشتی کار داشتند کتابهای تاریخی و کتابهای دینی را نگاه داشته بودند و داستانهای حماسی گرشاسب و رستم و گشتاسب و اسفندیار و امثال آنها را هنوز می دانستند و می گفتند، نوحه ی  مغان بر یاد سیاووشی که در تاریخ بخارا یاد شده است، و سرود کرکوی که در تاریخ سیستان آمده است و داستانهای دینی مربوط به عهد زرتشت و قصص عاشقانه منیژه و بیژن و ویس و رامین و خسرو و شیرین و بهرام چوبین و غیره و غیره هنوز به کلی از میان نرفته بود، قصه خوان ها و داستان سراهایی بودند که این حکایتها را برای مردم نقل می کردند.  

به نظر فروغی « از خصایص فردوسی پاکی زبان و عفت اوست، در تمام شاهنامه یک لفظ و یا یک عبارت مستهجن دیده نمی شود و پیداست که فردوسی برخللاف، غالب شعرای ما، از آلوده کردن خود به هزلیت و قبایح احتراز داشته است و هـر جـا کـه بـه مقتضای داستانسرایی مطلب شرم آمیزی می بایست نقل کند بهترین و لطیف ترین عبارات را برای آن یافته است، چنانکه در داستان ضحاک آنجا که می خواهد بگوید پسری که به کشتن پدر راضی شود حرامزاده است به این زیبایی می سراید:

به خون پدر گشت هم داستان                              ز دانا شنیدستم این داستان

که فرزند بد بود نره شیر                                   به خون پدر هم نباشد دلیر

مگر در نهانی سخن دیگر است                          پژوهنده را راز با مادر است

در داستـان عشـق بـازی زال با رودابـه آنجا که عاشق و معشوق به دیدار یکدیگر رسیده اند می فرماید:

همی بود، بوس و کنار و نبید                             مگر شیر کو گور را نشکرید

عفت طلبی فردوسی به اندازه ایست که در قضایایی هم که به اقتضای طبیعت بشری بی اختیار واقع می شود رضا نمی دهد که پهلوانان او مغلوب نفس شده و از حدود مشروع تجاوز کرده باشند، چنانکه در قضیه تهمینه که در دل شب در حالیکه رستم خواب است به بالین او می رود و وجود خود را تسلیم او می کند، با آن که رستم مسافر بوده و یک شب بیشتر آنجا اقامت نداشته، واجب می داند که موبدی حاضر شود و از پدر تهمینه اجازه مزاوجت او را با رستم بگیرد و در نتیجه همان شب:

بدان پهلوان داد او دخت خویش                         بدان سان که بوده است آئین و کیش

چو بسبرد دختر بدان پهلوان                             همه شاد گشتند پیر و جوان

به شادی همه جان بر افشاندند                           بر آن پهلوان آفرین خواندند

که این ماه نو، بر تو فرخنده باد                         سربد سگالان تو کنده باد

چو انباز او گشت با او براز                              ببرد آن شب تیره تا دیرباز

و همان شب نطفه ی سهراب منعقد شد، و مقصود از این پیرایه ها این است که قضیه با موافقت پدر دختر و با اطلاع عامه و موافق دین و آئین واقع شده باشد تا دامن پاک رستم پهلوان ملی ایران به فسق آلوده نبوده و سهراب که یکی از اشخاص محبوب شاهنامه است از مادر ناپاک بوجود نیامده باشد.

کلاً فردوسی مردی است به غایت اخلاقی، با نظر بلند و قلب رقیق و حس لطیف ذوف سلیم و طبع حکیم، همواره از قضایا تنبه حاصل می کند و خواننده را متوجه می سازد که کار بد نتیجه بد می دهد و راه کج انسان را به مقصد نمی رساند.

مکن بد که بینی به فرجام بد                            زبد گردد اندر جهان نام بد

نگیرد تو را دست جز نیکوی                           گر از مرد دانا سخن بشنوی

هر آنکس که اندیشه بد کند                             به فرجام بد با تن خود کند

اگر نیک باشی بماندت نام                              به تخت کنی بر، بوی شادکام

و گر بد کنی جز بدی ندروی                           شبی در جهان شادمان نغنوی

جهان را نباید سپردن به بد                            که بر بد کنش بی گمان بد رسد

 

فردوسی و کسب علم و هنر

هیچکس به اندازه فردوسی معتقد به عقل و دانش نبوده و تشویق به کسب علم و هنر ننموده است، آغاز سخنش به این مصراع است: بنام خداوند جان و خرد بلافاصله بعد از فراغت از توحید به ستایش عقل می پردازد و می گوید:

خرد افسر شهریاران بود                             خرد زیور نامداران بود

کسی کو خرد را ندارد ز پیش                       دلش گردد از کرده ی خویش ریش

توانا بود هر که دانا بود                              به دانش دل پیر برنا بود

به رنج آری تن را رواست                          که خود رنج بردن به دانش، سزاستگ

فردوسی چون خیام در اشعارش به کوتاهی عمر افسوس می خورد و اظهار حیرانی می کند که برای چه آمدیم و کجا می رویم و بعد از این حیات چه خواهیم شد، نمونه هایی از این اشعار را در زیر با هم می خوانیم:

جهانا مپرور چه خواهی درود                      چه می بد روی پروریدن چه سود؟

فلک را ندانم چه داند گمان                         که ندهد کسی را به جان خود امان

چو ایمن کند مرد را یک زمان                     از آن پس بتازد به او بی گمان

به مهرش مدارای برادر امید                       اگر چه دهد بی کرانت نوید

و می فرماید:

جهان کشتزاریست با رنگ و بوی                  درو، مرگ و عمر آب و ما کشت اوی

چنان چون درو، راست همواره کشت             همه مرگ رائیم ما خوب و زشت

چنان کاروانی کزین شهر و بر                     بودشان گذر سوی شهر دگر

یکی پیش و دیگر زپس مانده باز                  به نوبت رسیده به منزل فراز

بیا تا نداریم دل را به رنج                           که با کس نسازد سرای سپنج

و در جای دیگر می فریاد:

شکاریم یکسر همه پیش مرگ                     سر زیر تاج و سر زیر ترگ

چو آیدش هنگام، بیرون کنند                       وزان پس ندانیم تا چون کنند

 

توصیفات عاشقانه شاهنامه

     فردوسی چنان صحنه های زیبای عاشقانه را توصیف می کند که هیچ شاعری نتوانسته است به زیبائی او توصیف کند. او حکایت بزم معاشقه و مغازله داستان رودابه و زال را به بهترین شکل تصویر کرده است. توجه کنید:

همی می چکد گوئی از روی او     عبیر است یکسر مگر موی او

زسر تا به پایین گل است و سمن  به سر و سهی  بر، سهیل یمن

بت آرای چون او نبیند به چین  براو ماه و پروین کنند آفرین

یا می گوید:

پس پرده ی او یکی دختر است     که رویش زخورشید روشنتر است
زسر تا به پایش به کردار عاج  به رخ چون بهار و به بالا چو ساج

دو چشمش به سان دو نرگس به باغ     مژه تیرگی برده از پر زاغ

اگر ماه جویی همه روی اوست     و گر مشک بویی همه موی اوست

سر زلف و جعدش چو مشکین زره   فکنده است گویی گره بر گره

بهشتی است سرتاسر آراسته پر آرایش و رامش و خواسته

 

 

توصیف رفتار غیورانه ایرانیان

هنگامی که کاووس با رستم به درشتی سخن می گوید، رستم که مظهر ملت ایران است سر تسلیم فرود نمی آورد و کاری می کند که کاووس از در پوزش و معذرت خواهی درآید:

تهمتن بر آشفت با شهریار   که چندین مدار آتش اندر کنار

همه کارت از یکدگر بدتر است         تو را شهریاری نه اندر خورست

من آن رستم زال نام آورم      که از چون تو شه خم نگیرد سرم

تو اندر جهان خود زمن زنده ای          به کینه چرا دل پراکنده ای

چو خشم آورم شاه کاووس کیست        چرا دست یازد به من توس کیست

چرا دارم از چشم کاووس پاک         چه کاووس، پیشم چه یک مشت خاک

به طوری که از داستان ضحاک و کوشش انتقام جویانه فریدون و قیام دلاورانه کاوه ی آهنگر بر می آید، مردم  ایران از دیرباز دست به جنبش های اعتراض علیه بیدادگران عصر زده اند چنانکه این مرد قهرمان پس از انکه مامورین ظلم و جور، هفده تن از فرزندان او را برای سیر کردن مارهای شانه ضحاک به دیار نیستی فرستادند کاوه برای آنکه هجدهمین نفر زنده خود را از دست ندهد فریاد اعتراض خود را بلند کرد و خطاب به ضحاک بیدادگر چنین گفت:

خروشید و زد دست بر سر، زشاه       که شاها، منم کاوه ی دادخواه

ز تو بر من آید ستم بیشتر      زند هر زمان بر دلم نیشتر

شها، من چه کردم یکی بازگوی        وگر بیگناهم بهانه مجوی

مرا بوده هجده پسر در جهان         از ایشان یکی مانده است این زمان

جوانی نمانده است و فرزند نیست      به گیتی چو فرزند پیوند نیست

بهانه چه داری تو بر من بیار        که بر من سگالی بد روزگار

یکی بی زیان مرد آهنگرم  ز شاه آتش آید همی بر سرم

  ضحاک ستمگر که از عاقبت کار خویش نگران بود بر آن شد که سندی حاکی از عدالت خواهی به دست اعوان ظالم خویش تنظیم کند ولی فریاد و دادخواهی کاوه امان نداد، با حالت اعتراض همراه فرزند خود بارگاه ضحاک را ترک کرد و چرم پاره خود را بر سر چوبی نصب کرد و مردم ناراضی را به قیام علیه ضحاک بیدادگر فراخواند.

آن چرم پاره که از آن کاوه آهنگر بود بعدها به صورت درفش کاویانی درآمد و در مردم شور و هیجانی ایجاد کرد و عاقبت کاوه به کمک و همراهی فریدون به دوران ظلم و ستم ضحاک پایان داد.

تو شاهی وگر، اژدها پیکری          بباید بر این داستان داوری

بفرمود پس کاوه را پادشاه          که باشد بدان محضر اندر گواه

خروشید که ای پایمردان دیو         بریده دل از مهر دیوان خریو

خروشید بر جست لرزان زجای          نه هرگز بر اندیشم از پادشای

از آن چرم کاهنگران پشت پای        بپوشند هنگام زخم درای

همان کاوه آن بر سر نیزه کرد        همانگه ز بازار برخاست گرد

خروشان همی رفت نیزه به دست         که ای نامداران یزدان پرست

بپوئید کاین مهتر اهریمن است                    جهان آفرین را بدل دشمن است

از آن پس هر آنکس که بگرفت گاه         به شاهی بسر بر نهادی کلاه

بر آن بی بها چرم آهنگران           بر آویختی نو بنو گوهران

ز دیبای پر مایه و پرنیان              به آنگونه گشت اختر کاویان

که اندر شب خورشید بود             جهان را از او دل پر امید بود

آنچه از متن شاهنامه مستفاد می شود در این نبردهای عدالتخواهانه تمام قشرهای خلق ایران از دل و جان شرکت می کردند و از دیوار و بام منازل به کمک خشت و سنگ با عمال ظلم وجور به مبارزه بر می خاستند. این جنگ ها بی شباهت به حرکتهای پارتیزانی در روزگار معاصر نیست.

حالا توصیف فردوسی از حرکت های معترضانه خلق را بر علیه ضحاک بشنویم:

همه در هوای فریدون بدند       که از جور ضحاک پر خون بدند

زدیوارها خشت، از بام سنگ          به کوی اندرون تیغ و تیر خدنگ

بیارید چون ژاله ز ابر سیاه            کسی را نبد بر زمین جایگاه

به شهر اندرون هر که برنا بدند         چو پیران که در جنگ دانا بدند

سوی لشکر آفریدون شدند        زنیرنگ ضحاک بیرون شدند

همه پیرو برناش فرمان بریم          یکایک زگفتار او نگذریم

نخواهیم درگاه ضحاک را              مرآن اژدها دوش ناپاک را

فردوسی طبعی لطیف و خویی پاکیزه داشت. سخنش از طعن و بد گویی و چاپلوسی خالی بود و تا می توانست الفاظ پست و زشت و تعبیرات ناروا و دور از اخلاق به کار نمی برد. و وطن دوستی چنانکه از جای جای شاهنامه به خوبی بر می آید سری پرشور داشت به قهرمانان و دلاوران کهن عشق می ورزید.

جدای از تقویت حس وطن دوستی و احترام به آداب و رسوم اجدادی، نهال پاکی و راستی را در نهاد ایرانی آبیاری می کند و می پرورد:

ببخشای بر مردم مستمند             ز بد دور باش و بترس از گزند

اگر پیشه دارد دلت راستی           چنان دانی که گیتی بیاراستی

میاسای زآموختن یک زمان        زدانش میفکن دل اندر گمان

میازار موری که دانه کش است        که جان دارد و جان شیرین خوش است

زچیز کسان دور دارین دست      بی آزار باشید و یزدان پرست

هر آنکس که تخم جفا را بکشت         نه خوش روز بیند نه خرم بهشت

 

وفات فردوسی و محل دفن این شاعر گرانمایه

وفات فردوسی به قول حمد اله مستوفی در سال 416 و بقول دولتشاه سمرقندی « در شهور سنه ی 411 احدی عشر و اربع مائة » اتفاق افتاد، صحت یا سقم مآخذ هیچیک ازین دو مولف بر ما معلوم نیست ولی چنانکه از شاهنامه و ابیات هجونامه بر می آید بعد از حدود سال 409 و 410 از فردوسی اثر و خبری در شاهنامه نیست زیرا چنانکه می دانیم آخرین اشاره ای که به سن شاعر در دست داریم، بیتی است که در آن از نزدیکی عمر خود بهشتاد سخن گفته است، و اگر ولادت فردوسی را چنانکه گفتیم در حدود سال 329-330 بدانیم هشتاد سالگی او مصادف با سال 409-410 می باشد، منتهی باید در نظر داشت که فردوسی در بیت مذکور از نزدیکی عمر خویش بهشتاد سخن گفته نه از هشتاد سالگی تمام. با توجه به این مقدمه می توان قول دولتشاه را بیشتر باورداشت و به حقیقت نزدیکتر شمرد. فردوسی مانند اغلب بزرگان ادب و علم، پس از مرگ در هاله ای از افسانه ها فرو رفته و در طول تاریخ اهمیت کارش آشکارتر شده است.

پس از مرگ فردوسی بنابر نقل نظامی عروضی مذکری که در طابران بود از تدفین فردوسی در قبرستان مسلمانان جلوگیری کرد « و گفت من رها نکنم تا جنازه ی او در گورستان مسلمان برند که او را فضی بود، و هر چند مردمان بگفتند با آن دانشمند در نگرفت، درون دروازه باغی بود ملک فردوسی، او را در آن باغ دفن کردند.» دولتشاه امتناع از خواندن نماز را بر جنازه ی شاعر به یکی از مشایخ صوفیه به نام ابوالقاسم علی بن عبدالله گرگانی نسبت داده است که او در اواسط قرن پنجم می زیست و در استواری قول او تردید است.

 قبر فردوسی چنانکه دیده ایم بقول نظامی عروضی در درون دروازه ی طبران بود و او خود در سال 510 آنرا زیارت کرد. دولتشاه محل آنرا در شهر طوس پهلوی مزار عباسیه دانسته و گفته است که تا زمان او معروف و محل زیارت بوده است.

فریزر انگلیسی در 1236 هجری جای قبر را که مزار محقری بوده نزدیک گنبد نقاره خانه نشان داده و آن همانجاست که اکنون آرامگاه جدید را بر آن ساخته اند.

 

فرزندان حکیم ابوالقاسم فردوسی

نظامی عروضی گوید:« از فردوسی دختری ماند سخت بزرگوار، صلت سلطان خواستند که بدو سپارند قبول نکرد و گفت بدان محتاج نیستم. صاحب برید به حضرت بنوشت و به سلطان عرضه کردند، مثال داد .... آن به خواجه ابوبکر اسحق کرامی دهند تا رباط چاهه که بر سر راه نشابور و مروست در حد طوس عمارت کند.» و باز در آغاز حکایت فردوسی گوید که « از عقب یک دختر بیش نداشت و شاهنامه به نظم همی کرد و همه امید او آن بود که از صله آن کتاب جهازآن دختر بسازد.» نویسندگان دیگر نیز به این امر اشاره کرده اند و یقیناً ماخذ قول ایشان همین سخنان نظامی عروضی بود ولی ما از وجود این دختر در شاهنامه استاد طوس اثری نمی یابیم.

در شاهنامه یکجا فردوسی به مرگ پسر خود که در سی و هفت سالگی مرده بود اشاره می کند و آن در ضمن داستان بهرام چوبین است. بنابرین اشاره در شصت و پنج سالگی شاعر یعنی در حدود 394 یا 395 پسر او که در آن هنگام سی و هفت ساله بود ( و بنابرین تولد او در حدود 358 اتفاق افتاده بود ) درگذشت و پدر را دردمند و متاثر ساخت.

مرا سال بگذشت بر شصت و پنج        نه نیکو بود گر بیازم به گنج

مگر بهره بر گیرم از پند خویش       بر اندیشم از مرگ فرزند خویش

مرا بود نوبت برفت آن جوان         زدردش منم چون تن بیروان

جوانرا چو شد سال بر سی و هفت      نه بر آرزو یافت گیتی و رفت

همی بود همواره با من درشت      بر آشفت و یکباره بنمود پشت

 

نکاتی درمورد اثبات مذهب شیعی فردوسی

چنانکه از ابیات منقول و نیز از آنچه فردوسی در آغاز شاهنامه آورده است، بر می آید شاعر ما مردی شیعی مذهب و در اصول عقاید نزدیک به طریقه ممتزله بوده است. بنابر آنچه نظامی عروضی نیز گفته بیت ذیل بر اعتزال او دلالت می کند.

ببینندگان آفریننده را                              نبینی مرنجان دو بیننده را

و با آنکه شاعر در ابیات ذیل نام خلفای ثلاث را پیش از علی (ع) ذکر کرده:

که خورشید بعد از رسولان مه                نتابید بر کس ز بوبکر به

عمر کرد اسلام را آشکار                       بیاراست گیتی چو باغ بهار

پس از هر دوان بود عثمان گزین              خداوند شرم و خداوند دین

ولی چون در مدح و نعت علی بن ابیطالب (ع) بیش از دیگران مبالغه کرده و نیز در دو بیت ذیل بصراحت به تشیع خود اعتراف نموده است:

اگر چشم داری به دیگر سرای                 به نزد وصی و نبی گیر جای

گرت زین بد آید گناه منست                  چنین است و آیین و راه منست

و این اعترافات او را از ابیات متعددی از هجونامه نیز کاملاً تایید نموده است، پس بنابرین مقدمات حکم اولی ما در اینکه فردوسی شیعی و نزدیک به طریقه ممتزله بود ثابت می شود.

علاوه بر این باید دانست که فردوسی در عقیده ی دینی خود ثابت قدم بود و خلاف آنچه بعضی اندیشیده اند، به آیین زرتشت میل و علاقه یی نداشت و به عبارت دیگر وطن دوستی وی دلیل تعلق او به آیین زرتشت نبود.

فردوسی مردی موحد بوده و به صورتهای مختلف در شاهنامه خود در ستایش یزدان و اثبات وجود و تجرد واجب سخن گفته است. مهمترین ستایش وی از خالق در آغاز شاهنامه است که ابیات مشهور آن گواه اعتزال فردوسی است و بیت ذیل از آن:

جهان را بلندی و پستی توای                       ندانم چه ای هر چه هستی توای

نماینده کمال توحید در نظر اوست.

در شاهنامه چندین بار به عقاید حکیمانه ای باز می خوریم که محققاً نتیجه ی فکر و ذوق شخصی شاعر است. در این موارد گاه  عقاید فلاسفه به اثبات آمده است مثلاً در موضوع خلق جهان و چگونگی تشکیل زمین و عناصر افلاک از عقاید فلاسفه پیروی شده است ولی فردوسی گاه از این قوم به زشتی یاد کرده و آنان را بسیار گوی و غیر قابل تبعیت وتقلید شمرده و در آغاز داستان اکوان دیو گفته است:

ایا فلسفه دان بسیار گوی                           نپویم براهی که گویی بپوی

سخن هیچ بهتر زتوحید نیست                     بنا گفتن و گفتن  ایزد یکیست ...الخ

 

نکاتی بسیار دقیق و مهم درخصوص منظومه شاهنامه

از مهمترین مسائلی که ذکر آن درباره  گوینده ی شاهنامه  لازم است آنکه:

1- این شاعر در نظم این منظومه ی بزرگ از رعایت جانب امانت و حفظ روایات کهن خودداری نکرده و آنچه از منابع و ماخذ مختلف بدست آورده بی کم و کاست و گاه به نحو انتخاب به شعر نقل کرده است.

2- در وصف  مناظر طبیعی، میدانهای جنگ، پهلوانان، جنگهای تن به تن، لشکرکشیها و نظایر اینها کمال مهارت و قدرت را بکار برده و همه ی شرایط وصف را در موارد مختلف رعایت نموده و مخصوصاً در توصیف پهلوانان و نشان دادن قدرت و چالاکی آنان به مراتب عالی قدرت رسیده است.

3- در شاهنامه مانند همه ی منظومه های حماسی خواننده به خوارق عادات، مبالغات مطبوع، ذکر انتقام و کینه کشی و غرور ملی و عشق و نظایر اینها باز می خورد و مخصوصاً داستانهای عشقی شاهنامه که با عناصر حماسی آمیخته است لطف و زیبایی خاصی دارد.

4- فردوسی در مقدمه ی شاهنامه و آغاز داستانها مطالبی در حکمت و موعظه و عبرت از خود افزوده و ضمن سرودن داستانها در همان حال که رعایت امانت و صحت نقل می کرده تصرفاتی برای زیبا کردن بیان و فصاحت کلام و بلاغت آن در بیان وقایع می نموده و از این راه بر زیبایی منظومه ی خود بسیار افزوده است. تصرف شاعر در بیان اوصاف و وصف حال خود و مدایح شاهان هم آشکاراست و اگر از اینگونه موارد بگذریم آثار عدم تصرف او در ذکر وقایع و امانت در نقل از همه جای شاهنامه آشکار است.

5- زبان و اسلوب بیان فردوسی نیز قابل توجه است. این شاعر استاد عدیم النظیر در بیان افکار، و نقل معانی از نثر به نظم، و رعایت سادگی زبان و فکر، و صراحت و روشنی سخن، و انسجام و متانت کلام، به درجه ای از قدرت و مهارت است که سخن او همواره در میان استادان به منزله ی سخن سهل و ممتنع تلقی می شده و عنوان نمونه ی اعلای فصاحت و بلاغت داشته است. آنکس که از رموز زبان و ادب فارسی آگاهی داشته باشد، و صحیح و سالم آنرا از مغشوش و معلول تفاوت نهد، و ذوق خداداده با اندیشه ی سلیم در نهاد او همراه باشد، و به قیاس کلام استاد و مضامین و افکار او و طریق بیان آنها با آنچه دیگر استادان سخن فارسی گفته اند همت گمارد، در می یابد که فردوسی «الحق هیچ باقی نگذاشت و سخن را به آسمان علیین برد و در عذوبت بماء معین رسانید» و به لطف و جمال از نسیم سحرگاهی و بساط  فرودینی در گذرانید. نظامی عروضی درباره سخن او گفته است: « من در عجم سخنی به این فصاحت نمی بینم و در بسیاری از سخن عرب هم ».

 

زبان و الفاظ  و لغات بکار رفته در شاهنامه

زبان فردوسی در بیان افکار مختلف ساده و روان و در همان حال به نهایت جزل و متین است و بیان مقصود در شاهنامه عادةً به سادگی و بدون توجه به صنایع لفظی صورت می گیرد زیرا علو طبع و کمال مهارت گوینده به درجه ایست که تصنع را مغلوب روانی و انسجام می کند و اگر هم شاعر گاه به صنایع لفظی توجه کرده باشد ( و این توجه در شاهنامه نادر نیست )، قدرت بیان و شیوایی و روانی آن خواننده را متوجه آن صنایع نمی نماید. با اینحال برخی از صنایع لفظی شاهنامه مانند لف و نشر و طباق یا تضاد و جناس و اشتقاق و نظایر آنها قابل دقت است، و با توجه به آنها به نیکی معلوم می شود که سخن فردوسی حتی در حال آوردن صنایع هم به حلیه ی سادگی و روانی آراسته است.

تشبیهات و استعارات  فردوسی از سنخ تشبیهات و استعارات شعرای دوره ی سامانیست  و در عین آنکه قوت خیال  از آنها آشکار می باشد مقرون به کمال سادگی و سازش با طبیعت و ذوق اهل زبان است.

در کلام این شاعر استاد اصطلاحات علمی و فلسفی کمتر به کار رفته است زیرا سبک سخن او که به سادگی و تناسب با خارج مقترن است، با استمداد از اصطلاحات علمی که کار متصنعان است سازش ندارد. به همین سبب فردوسی در شاهنامه کمتر به اصطلاحات فلسفی و علمی توسل جسته است و این امر بیشتر در نعمت یزدان و خطب داستانها و یا در بحثهایی است که اغلب در پایان داستانها پیش گرفته است و در موارد دیگر استفاده ی حکیم طوس از حکمت و فلسفه و علوم زبان نادر و منحصر در چند اصطلاح است.

جمل و عبارات شاهنامه در نهایت سادگی و بی هیچگونه تعقیه و ابهام بهم پیوسته است. مفردات شاهنامه هر یک به حد اعلای فصاحت و در جای خود در درجه نهایی لزوم و زیباییست. شاهنامه ی فردوسی مایه ی حفظ عده ی کثیری از مفردات کهن زبان فارسی شده است که در قرون بعد میان شاعران فارسی زبان متروک مانده مانند: سفت( دوش) کشن ( انبوه) پاداشن- بادافراه پتیاره (زشت، اهریمنی، بد) و صد ها لغت از امثال آنها.

هنگام مطالعه در شاهنامه با آنکه نزدیک به تمام الفاظ آن کلمات عذب دریست، باز هم به یک دسته از مفردات عربی باز می خوریم این مفردات عادة ساده و مستعمل و متداولیست و در آثار شعرای پیش از فردوسی و دوره ی او نیز به وفور دیده می شود. الفاظ مهجور عربی در شاهنامه یا اصلاً راه نیافته و یا به حدی نارست که حکم معدوم دارد. اما الفاظ ساده ی عربی همچنانکه گفته ایم کم نیست مانند: سنان، رکیب، عنان، غم، قطره، هزیمت، جوشن سلاح، منادی، قلب، نعره، مریخ، نظاره و امثال آنها.

در داستان اسکندر از شاهنامه ی فردوسی نفوذ مفردات و حتی ترکیب عربی ( مانند: محب الصلیب، قرطاس، حریر، جزع، الله اکبر، عمود، نعم، بوس، و جز آنها ) بیشتر از موارد دیگر مشهود است و علت این امر آن است که مآخذ کار استاد طوس در این مبحث اصل یا ترجمه ی اسکندرنامه ی عربی بود که اصلاً به یونانی نگارش یافته و سپس به پهلوی و سریانی و عربی گردانده شده و از راه زبان عربی به زبان  پارسی درآمده بود.

مطالعه در شاهنامه و علاقه ی فردوسی به آوردن مفردات پارسی و عدم افراط  در ایراد مفردات عربی، بر خواننده ثابت می کند که شاعر زبان عادی و عمومی اهل زمان را که در خراسان رایج بوده است مورد استفاده ی خود در شاعری قرار داده بود، و ابداً تعمدی در آوردن کلمات پارسی یا خودداری از ایراد مفردات عربی نداشته و ضمناً تحت تاثیر ماخذ کار خود نیز قرار داشته است و به همین سبب در داستان اسکندر تحت تاثیر یک ماخذ عربی یا ترجمه ی آن، که طبعاً حاوی مفردات بیشتری از عربی بوده، لغات تازی بیشتر بکار برده است

جلوه زیبایی صورت و معنی شاهنامه                 

هر اثر هنرى، قائم به دو رکن است : « صورت ‏» و « معنى ‏» (یا « قالب ‏» و « مضمون ‏» « فرم ‏» و «محتوا »)؛ و عالیترین اثر هنرى آن است که در آن، جمال صورت با کمال مضمون همبر نشیند و اوج لفظ با موج معنى همعنان رود.

شاهنامه، اثر هنرى استاد طوس است وامتیاز بارز آن این که، سراینده حکیم و دانشورش «ظرافت و استحکام لفظ‏» را با «صلابت و اتقان معنى‏» چونان شیر و شکر درهم آمیخته و بر قامت مضمونى فخیم، قبایى فاخر از کلام پوشانده است؛ و توفیق او در این راه، خاصه در بهره‏گیرى از قالب تنگ مثنوى (آن هم، مثنوى رزمى) براى به تصویر کشیدن ظریفترین نکات و لطیفترین معانى حکمى و عرفانى و حماسى و عشقى و...، تا بدانجا بوده است که برخى از بزرگترین شاعران کشورمان، همچون انورى و ادیب پیشاورى، وى را خداوندگار شاعران و برترین شاعر تاریخ ایران خوانده‏اند.

به ویژه، بحثهاى «زیبایى شناسانه‏»اى که اخیرا در باب شاهنامه صورت گرفته کاملا نشان مى‏دهد که استاد طوس، به مدد قریحه سرشار و طبع پخته خویش و آشنایى کامل با ظرائف و ظرفیتهاى کلام و «هندسه تالیف الفاظ ‏»(یعنى انتخاب مناسبترین واژه‏ها، وتلفیق هنرمندانه و گوشنواز آنها با یکدیگر) به خوبى توانسته است در همین وزن واحد (مثنوى بحر تقارب) به تناسب مقام، حالات گوناگونى پدید آورد و با حسن ترکیب اجزاى گوناگون سخن (وزن و قافیه، مصوتها، صامتها، تکیه‏ها و سکوتها) و نیز استفاده از طنین و آهنگ همساز با روح و مضمون شعر (که امروزه آن را « موسیقى الفاظ ‏» مى‏نامند) به «وحدت محسوس و زنده قالب ومضمون‏» رسد و از مجموع آنچه گفتیم، براى انتقال اندیشه‏هاى بلند، عواطف ظریف، و تخیلات دور پرواز به ذهن و دل خواننده بهره کامل جوید.

استاد طوس، به نوشته شبانکاره‏اى در مجمع الانساب: جامع علوم عقلى و نقلى بود، و به قول خود: از متون تازى و پهلوى گفته‏هاى بسیار خوانده بود و چنانچه در اثر بزرگ و جاویدان وى «شاهنامه‏» به دقت نظر کنیم، آن را بستانى از علوم و معارف گوناگون مى‏یابیم که ساحت‏سرسبزش، آینه‏وار، بسیارى از اندیشه‏ها و معلومات عصر را در خویش منعکس ساخته است. حکیم دانشور طوس، آنجا که به وصف رزم گردان و دلیران مى‏نشیند و فى المثل تیر اندازى رستم به اشکبوس کوشانى را باز مى‏گوید  تو گویى سپهبدى است دیر آشناى عرصه پیکار، که عمرى دراز را با خود و خفتان و تیر و سنان بر پشت اسب گذرانده است!(5) و آنجا که « سزارین شدن » رودابه (مادر رستم) را به دقتى تمام گزارش مى‏کند، به گفته دکتر محمود نجم آبادى سرپزشگ مشهور معاصر گویى خود جراحى کار کشته و مجرب است که بارها عمل «رستمینه‏» (سزارین) را با وفقیت‏به انجام رسانده است! و آنجا نیز که در دیباچه شاهنامه، به عزم اثبات‏حقانیت تشیع، از حدیث «انا مدینة العلم و علی بابها » سخن مى‏گوید، متکلم‏وار و فقیه‏آسا، از توجه به اصالت و اعتبار حدیث غافل نیست:

که من شهر علمم، علیم در است                          درست این سخن، قول پیغمبر است

گواهى دهم کاین سخنها از اوست                   تو گویى دو گوشم پر آواز اوست

چنان که، در همان دیباچه، هنگام طرح حدیث «سفینه‏»، از «درایت‏» آن نمى‏گذرد....

در شاهنامه، به موارد متعددى برمى‏خوریم که شاعر، براى بیان مقصود خویش یا دیگران، از امثال و اشعار ادیبان و دانشوران بزرگ عرب سود جسته و گاه نیز به تصدیق اهل فن، ترجمه یا تعبیرى گزیده‏تر و شیواتر از اصل به دست داده است. همچون این بیت:

عنان بزرگى هر آن کس که جست                        نخستش بباید به خون دست‏شست

که هم مضمون با بیت عربى زیر است:           

لا یسلم الشرف الرفیع من الاذى                        حتى یراق على جوانبه الدم

یا: «نه خنده است دندان نمودن ز شیر»، که در آن، مضمون بیت زیر را به شکلى کوتاهتر و بهتر از آن ، به نظم آورده است:

 اذا رایت نیوب اللیث ضاحکة                          فلا تظنن ان اللیث‏یبتسم     

نیز، به «تشبیه درخشش شمشیرها در عرصه پیکار به تلالؤ ستارگان در شب‏» در ابیات زیر مى‏توان اشاره کرد:

درخشیدن تیغهاى بنفش                         در آن سایه کاویانى درفش

تو گفتى که اندر شب تیره چهر                      ستاره همى بر فشاند سپهر  

که پیش از فردوسى، کرارا در شعر برخى از شاعران عرب آمده که ظاهرا اقدم آنان بشار بن برد گوینده بیت زیر است:

کان مثار النقع فوق‏سیوفهم                       و اسیافنا لیل تهاوى کواکبه

اخذ و اقتباس شاهنامه از متون عربى، به اشعار و امثال تازى محدود نمى‏شود، بلکه در بسیارى از ابیات یا تعبیرات این کتاب، ردپاى آیات و روایات اسلامى به وضوح قابل حس و تشخیص است.

به عنوان نمونه، در ابتداى جنگ بزرگ کیخسرو با افراسیاب، در مدح محمود غزنوى گوید:

پس لشگرش هفتصد ژنده پیل                    خداى جهان یارش و جبرئیل

که برگرفته از آیه شریفه «فان الله هو مولاه و جبریل‏» (تحریم:4) است. یا در بیت زیر که در مقدمه داستان بیژن و منیژه آمده:

گهى مى‏گسارید و گه چنگ ساخت                 تو گفتى که هاروت نیرنگ ساخت

پیداست که اشارت به آیه شریفه «...و لکن الشیاطین کفروا یعلمون الناس السحر و ما انزل على الملکین ببابل هاروت و ماروت...» (بقره:102)دارد.

یا این بیت که در وصف رخش رستم آورده:

 به شب، مورچه بر پلاس سیاه                              بدیدى به چشم از دو فرسنگ راه

ظاهرا مقتبس از فرمایش نبوى در آن حدیث مشهور است که هشدار مى‏دهد: جریان شرک در میان افراد امتم پنهانتر از راه رفتن مورچه بر سنگ سیاه در شب تاریک است: «ان الشرک اخفى من دبیب النمل على صفاة سوداء فی لیلة ظلماء»نیز در وصف زیبا رویان کشور مازندران (واقع در هند یا یمن یا افریقا) که شوق دیدار آنان، کیکاووس مستبد و خودخواه را آن همه به رنج و تعب افکند، مى‏گوید:

بتان بهشتند گویى درست                                  ‏به گلنار شان روى، رضوان بشست

رضوان،خازن وکلیددار معروف بهشت است که بر اساس روایات گوناگون، مامور تزیین بهشت در روز بازپسین و بستن درب و تحویل کلید آن به پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله و سلم است. در برخى روایات آمده است که حضرت ابوطالب علیه السلام در مراسم ازدواج پیامبر صلى الله علیه و آله و سلم با خدیجه‏علیها السلام فرمود:در این مراسم، عرش و کرسى به اهتزاز درآمده و فرشتگان به سجده افتادند، و خداى متعال به رضوان وحى نمود که بهشت را تزیین نماید، حور و غلمان را به صف کشد، جامهاى شراب طهور را آماده سازد، و دوشیزگان بهشتى را آرایش کند. انعکاس این مضمون اسلامى در شعر فوق کاملا محسوس است.

مهمتر از همه، مى‏توان «وصف خرد» در دیباچه شاهنامه را شاهد آورد که ابیات گوناگون آن، عصاره آیات و روایات اسلامى در باب عقل، و بعضا ترجمه مستقیم آنهاست. ذیلا ابیات مزبور را ذکر کرده و سپس به مآخذ و منابع احتمالى یکایک آنها توجه مى‏دهیم:

کنون‏اى خردمند، وصف خرد                بدین جایگه گفتن اندر خورد

ستایش خرد را به از راه داد                 خرد بهتر از هرچه ایزد بداد

خرد رهنماى و خرد دلگشاى                      خرد دست گیرد به هر دو سراى

از او شادمانى و زویت غمیست                   وزویت فزونى و زویت کمیست

خرد تیره و مرد روشن روان                    نباشد همى شادمان یک زمان

چه گفت آن خردمند مرد خرد               که دانا ز گفتار او برخورد

کسى کو خرد را ندارد ز پیش                 دلش گردد از کرده خویش ریش

هشیوار دیوانه خواند ورا                             همان خویش بیگانه داند ورا

ازویى به هر دو سراى ارجمند                   گسسته خرد پاى دارد به بند

خرد چشم جان است چون بنگرى               تو بى‏چشم، شادان جهان نسپرى

نخست آفرینش خرد را شناس                    نگهبان جان است وآن سه پاس

سه پاس تو چشم است و گوش و زبان         کزین سه رسد نیک و بد بیگمان

خرد را و جان را که یارد ستود؟                 و گرمن ستایم، که یارد شنود؟

 

شباهت اسلوب و معنی شاهنامه به قرآن مجید

بدیع الزمان فروزانفر، استاد مسلم ادب در عصر اخیر، شاهنامه را علاوه بر «معنى ومضمون‏» در «قالب و فرم‏» نیز شدیدا تحت تاثیر قرآن مجید شمرده است:

اسلوب و روش نظمى شاهنامه از اسلوب قرآن گرفته شده و هرچه در آنجا، از حیث‏بلاغت، منظور و طرف بحث‏بلغاست، اینجا تقلید و نظیر آن ایجاد مى‏شود.

در این موضوع، باید مفصل بحث کرد و اسلوب قرآن را شرح داد تا مقصود به خوبى و اضح گردد. لکن در اینجا به دو مثال قناعت مى‏کنیم که یکى راجع به نظم جمل است و آن این است:

پیامى فرستاد پیران چو دود                 به گلشهر تازى فرنگیس زود

شود تا رساند سوى شاهزاد                     بگفت آن زمان با فرنگیس شاد

که براى ارتباط مصراع دوم از بیت دوم با مصراع اول از همین بیت، ناچار باید چند جمله تقدیر کرد، چنان که در این آیه:«انا انبئکم بتاویله فارسلون× یوسف ایها الصدیق‏»، چند جمله حذف شده و منظور بلغاى قدیم و جدید گردیده است;

و دیگرى راجع به نمایاندن معانى در عباراتى رساتر و روشنتر یا پنهانتر، و آن این بیت است:

تهمتن بیامد بگسترد پر                            به خواهش، بر شاه پیروزگر

که از این جمله قرآنى‏«واخفض لهما جناح الذل‏» ترجمه شده است.

و همین طور، کنایاتى که در اشعار عرب مقبول است، به شخص یا به نظیر، ترجمه شده و گاهى از اصل بهتر و روشنتر است، مانند این بیت:

وگر دیر یابم از او آگهى              تو جاى خرد را مگردان تهى

که جاى خرد، ترجمه «وطن النهى‏» است در این قطعه ابو تمام طائى:

کم صارم عضب اناف على قفا                 منهم لاعباء الوغى حمال

سبق المشیب الیه حتى ابتزه                        وطن النهى من مفرق وقذال

و از آن بهتر است.

و از همین جا مى‏توان دانست و مسلم داشت که فردوسى از اشعار عرب، نه مایه اندک بلکه سرمایه فراوان داشته و به احتمال قوى در علوم عربیت، استادى توانا و زبردست‏بوده و چنان که خود گوید بسى نامه از گفتار تازى خوانده است...

فردوسى از اخبار و احادیث اسلامى مطلع بوده و جاى جاى، ترجمه آنها در شاهنامه دیده مى‏شود....

آرى، ذهن و ضمیر استاد طوس، به گونه «منشورى چند پهلو»ست که از یک سو فروغ و نور مى‏گیرد و از دیگر سو آن همه را چونان رنگین کمانى بر دل آسمان شهنامه مى‏نشاند; و استاد خود، زنبور عسلى که در بوستان فضل و ادب، بر گلهاى فراوان نشسته، از عصاره آنها در صافى طبع خویش شهدى دل انگیز ساخته و در بلور اندیشه و احساس خوانندگان مى‏ریزد.

تشابه قصص قرآنی و داستانهای شاهنامه

استاد طوس، در میان شاعران ایران اسلامى، به عفت کلام و حجب سخن شهره و ممتاز است، و این امر، از وجوه بارز تاثیرى است که آن حکیم چابک اندیشه از «قرآن مدل‏» پذیرفته است.

مى‏دانیم که قرآن، سرشار از قصص و حکایاتى است که بعضا همچون قصه یوسف، حاوى مضامینى سخت‏شهوى و عشق آمیز است: همسر زیباى عزیز مصر، دل در گرو مهر یوسف مى‏نهد و با تمهیداتى ظریف، که هرکس را به دام شهوت مى‏افکند، مى‏کوشد تا معشوق جوان خویش را در پس درهاى بسته و عمق تالارهاى تو در توى، «به گناه وا دارد». یوسف، اما، با رشته‏هاى محکم یاد خدا، جان جامه‏اى از شرم و حیا مى‏دوزد و با آن، تیرهاى زهر آگین هوس را دفع مى‏کند و به رغم اصرار حریف، همچون زرناب و خالصى که خورشیدوار از دل کوره سربرمى‏زند، پاک و مصفا، از تورهاى شکار آن جادو زن پرغنج و دلال، به دژ عفاف و عصمت مى‏گریزد و دامن جان از لوث گناه،« پاک نگاه مى‏دارد».

براى قصه پرداز چربدستى که به وصف این داستان نشسته است (خاصه اگر عنصر هتاک و عقده‏ناکى باشد که گویى از «هنر» جز «نقبى به فحشاء»! و از «عشق‏» جز «خفت و خیز حیوانى‏»! چیز دیگرى نمى‏شناسد) فرصت‏بس مغتنم! و فصحت‏بس گسترده‏اى وجود دارد که خوک خیال را در مرداب ابتذال به ترقص درآورد و خواننده زبون اندیش را، در پس هر درب بسته‏اى که زلیخا با یوسف پشت‏سر نهاده است، ساعتها به گشودن عقده‏هاى سرکوفته خویش معطل سازد....

اما قرآن شریف این کتاب حکمت و هدایت، که نظر به تعالى انسانها از خاک تا افلاک دارد و اساسا آمده است تا آدمیزادگان را از مغاک شهوات پست‏حیوانى به سفرهاى علوى و آسمانى برد، و حتى بر علایق جنسى معمول‏زن و مرد رنگ خدایى زده و آن را از زنگار زنا باز شوید به گونه دیگرى برخورد مى‏کند: آن همه تمهیدات هوسبار زلیخا را (بى آنکه حتى نام وى را ببرد) همچون درى در درجى، در حریرى زرتار از کلامى راز آمیز و محجوب مى‏پیچد و، در عین طرح اشاراتى که عاقلان را در فهم ماجرا کفایت مى‏کند، آن چنان خواننده داستان را از تاریکناى آن تالار هوس اندود، به روشناى نور اثبات پاکى و صداقت‏یوسف علیه السلام بیرون مى‏برد که گویى برآمدن آفتاب به تیغ فجر از گریبان شب را به نمایش گذارده است!

«و راودته التی هو فی بیتها عن نفسه و غلقت الابواب وقالت هیت لک قال معاذ الله انه ربی احسن مثوای...× و لقد همت‏به و هم بها لولا ان راى برهان ربه کذلک لنصرف عنه السوء و الفحشاء انه من عبادنا المخلصین×و استبقا الباب و قدت قمیصه من دبر والفیا سیدها لدا الباب...» (یوسف:23 53).

روش قرآن در دیگر موارد نیز چنین است: در قصه مریم‏علیها السلام، پاک بانویى که به اعجاز الهى از نفخه روح قدسى بارور شد و میوه‏اى چون عیسى على نبینا و آله و علیه السلام به جهان فضیلت عرضه کرد، همین گونه عفیف و محجوب سخن گفته است(مریم: آیات‏16 به بعد) و در داستان آمدن موساى جوان به مدین نیز، آنجا که پرنس افتخارى! دربار فرعون به دوشیزگان شعیب کمک مى‏دهد تا رمه خویش را سیراب کنند و آنان نیز به پاداش این احسان وى را به منزل پدر رهنمون مى‏شوند، وصفى که قرآن شریف از رفتار یکى از دختران دارد به غایت نجیبانه است: «تمشی على استحیاء» (قصص:25). گویى سوارى بود که بر مرکب «حیا» نشسته بود، ویا قطارى، که بر ریل «شرم‏» ره مى‏سپرد!

در زبان تازى، واژه‏هاى متعددى وجود دارد که به نحو صریح و مستقیم بر مجارى عمل جنسى دلالت دارد، اما قرآن، آنجا که از پاکى مریم علیها السلام سخن مى‏گوید و یا به مؤمنان دستور مى‏دهد که دامن خویش را از لوث فساد پاک نگه دارند، به هیچ یک از این واژه‏ها اجازه ورود به ساحت کلام را نداده و تنها از تعبیرى کنایى و مستعار سود جسته است:

«و مریم ابنة عمران التی احصنت فرجها فنفخنا فیها من روحنا» (تحریم:12 و انبیاء: 91).

«و قل للمؤمنین یغضوا من ابصارهم ویحفظوا فروجهم...» (نور:3130 و احزاب:35).

در این آیات نیز، قرآن در تعبیر عفیفانه و تمثیل محجوب از آمیزش زن و مرد، سنگ تمام گذارده:

«ویسالونک عن المحیض قل هو اذى فاعتزلوا النساء فی المحیض و لا تقربوهن حتى یطهرن فاذا تطهرن فآتوهن من حیث امرکم الله ان الله یحب التوابین و یحب المتطهرین× نساءکم حرث لکم فاتوا حرثکم انى شئتم...» (بقره:222-223).

با این مقدمه، به سراغ فردوسى و شاهنامه مى‏رویم:

سراینده شاهنامه نیز (در حد مقدور خویش) به قرآن مجید تاسى جسته و در توصیف عفیفانه صحنه‏هاى شهوى، و اجتناب از هتاکیها و پرده دریهاى جنسى، مدل خویش را این کتاب بزرگ قرار داده است.شاهنامه پژوهان «استعمال زبان استعاره در مسائل جنسى، به آهنگ مراعات عفت کلام‏» را به حق از خصایص بارز فردوسى در تنظیم شاهنامه به شمار آورده و بر «پاکى اخلاق و عفت نفس و حجب کلام‏» استاد طوس تاکید کرده‏اند.

ذیلا به ذکر نمونه‏هایى چند از تصویر حجب آمیز صحنه‏هاى جنسى و شهوى در شاهنامه مى‏پردازیم که، در عین حال، حاکى از اوج هنر شعرى و قوه تخیل استاد طوس نیز هست:

گزارش برخوابى فریدون با دختران جمشید، ارنواز و شهرناز (که به اسارت، در حرمسراى ضحاک بودند) را چنین نقل مى‏کند: به ضحاک گفتند چه نشسته‏اى که فریدون پاى در مشکوى تو نهاده و

به یک دست گیرد رخ شهرناز                   به دیگر عقیق لب ارنواز

شب تیره‏گون، خود بتر زین کند                     به زیر سر از مشک بالین کند

جالبتر و گویاتر داستان اردشیر و دختر اردوان و موبد است: اردشیر بابکان به سلطه اشکانیان بر ایران پایان مى‏دهد و آنان را، کشته یا منزوى، از عرصه بیرون مى‏راند. دختر آخرین پادشاه مغلوب آن سلسله را نیز به عقد خویش در مى‏آورد. دختر، به تحریک بستگان خویش، در پى مسموم کردن اردشیر بر مى‏آید و اردشیر، پس از آگاهى از توطئه، دختر را که از وى حملى نیز در شکم داشته به دست وزیر خویش مى‏سپارد تا جهان از وجود وى بپیراید.

وزیر خداترس و عاقبت اندیش، اما، از انجام فرمان خوددارى مى‏ورزد و با تظاهر به قتل دختر، او را به محیطى دور مى‏فرستد تا در مخفیگاه فرزند خویش را به دنیا آورد و بزرگ کند. ضمنا براى آن که فردا نگویند همسر اردشیر از خود وزیر باردار شده و طفل وى فرزند شاه نیست، نشان مردى خویش را بریده درون حقه‏اى مى‏گذارد و به خازن دربار مى‏سپارد تا در سیاهه امانات ثبت‏کند.

زمان مى‏چرخد و از قضاى روزگار، اردشیر دیگر صاحب فرزندى نمى‏شود تا تخت و تاج را به وى بسپرد. لاجرم، با فرا رسیدن پیرى، غبار اندوه بر چهره‏اش مى‏نشیند و نگران از آینده تاریک، عقده دل پیش وزیر خردمند خویش مى‏گشاید. و موبد مژده‏اش مى‏دهد که نگران نباش، من همسرت را در سالیان پیش نکشته‏ام و اینک، تو فرزندى جوان و برومند دارى که شایسته جانشینى توست و هرگاه بخواهى به حضور خواهم آورد....

در مراسم باریابى، وزیر دستور مى‏دهد تا خازن دربار، آن حقه سر بمهر را که سالها پیش تحویل گرفته بود، نزد شاه حاضر کند. شاه با دیدن محتواى حقه که شیئى خونین و خاکستر آلود بود حیرت زده از وزیر مى پرسد: این دیگر چیست؟! و وزیر پاسخ مى‏دهد که، نشان مردى خود اوست که در همان روز صدور فرمان قتل دختر اردوان بریده است تا کسى تهمت همبسترى با همسر شاه را به وى نزند. حال ببینیم که استاد طوس، چگونه در «لفافى از شرم و آزرم‏» از گفتگوى شاه و وزیر سخن مى‏گوید:

بدو گفت‏شاه اندر این حقه چیست؟         نهاده بر این حقه بر مهر کیست؟

بدو گفت کاین خون گرم من است                بریده ز بن، بار شرم من است

سپردى به من دختر اردوان               که تا باز خواهى تنش بى روان

نکشتم، که فرزند بد در نهان                       بترسیدم از کردگار جهان

بخستم، به فرمانت، آزرم خویش                  بریدم هم اندر زمان شرم خویش

بدان تا کسى بد نگوید مرا                   به دریاى تهمت نشوید مرا

اهمیت این خصلت فردوسى را زمانى کاملا در مى‏یابیم که با کاربرد مکرر واژه‏هاى رکیک و مستهجن در کلام شاعرانى چون سوزنى و حتى سنایى و مولوى آشنا باشیم و فى المثل داستان رکیک جوحى (آن هم به بهانه شرح قصه موسى على نبینا و آله و علیه السلام و سحره فرعون، و تفسیر آیه شریفه «قالوا لا ضیر انا الى ربنا منقلبون‏» !) یا قصه رکیکتر برخوابى آن خاتون بى تجربه با حمار را در مثنوى «معنوى‏» خوانده باشیم  (گویا، فراخیهاى فقه بوحنیفه، در حوزه عرفان نیز خالى از تاثیر نبوده است!).

رعایت نکات اخلاقی و عفاف بانوان شاهنامه

عفت کلام استاد طوس را در تصویر حجب آمیز صحنه‏هاى جنسى دیدیم. درخور ذکر است که سراینده شاهنامه، افزون بر آرایش هنرمندانه سخن به زیور شرم، همه جا بر «پوشیده رویى‏» و «پاکدامنى‏» و «حجب و حیاى‏» بانوان تاکید دارد، و این امر (با توجه به این که فردوسى، ناقل امین تاریخ بوده است)گذشته از آن که حاکى از اعتقاد و اهتمام ویژه استاد طوس به عفت و حجاب زنان مى‏باشد، ضمنا نشان مى‏دهد که فرهنگ و تمدن ایران باستان نیز (که در مآخذ کهن شاهنامه منعکس است) همچون دیگر فرهنگهاى اصیل مشرق زمین، شرم و عفاف را خصلت ضرورى بانوان مى‏شناخته است(چنان که، نقوش به جامانده از آن روزگار نیز مؤید همین امر است). چیزى که هست، استاد طوس با پرتوگیرى از آموزه‏هاى والاى اسلامى در باب حجاب، و حجب ذاتى خویش، این خصلت فطرى و قانون حیاتى جامعه بشرى را با خطوطى چشمگیر از بلور شعر خود باز تابانده است.

در حکایات شاهنامه، از عنصر زن، نوعا با تعبیر «پوشیده رویان‏» یا «پوشیده مویان‏» یاد شده:

همه روى پوشیدگان را به مهر              پر از خون دل است و پر از آب چهر

همان پاک پوشیده رویان تو                  که بودند لرزنده بر جان تو

پس پرده پوشیدگان را ببین                  زمانى بمان تا کنند آفرین

و شرم رفتار و نرمى گفتار، کرارا خصلت‏بارز و فضیلت آشکار و ضرورى بانوان به شمار رفته است: موبد پیر از انوشیروان،

بپرسید کآهو کدام است زشت                 که از ارج دور است و دور از بهشت؟

چنین داد پاسخ که زن را که شرم                  نباشد به گیتى، نه آواز نرم

پس از خواستگارى فرزندان فریدون از دختران پادشاه یمن،

سه دختر، فراپیش سه تا جور                  رخانشان پر از خون ز شرم پدر

سوى خانه رفتند با ناز وشرم                   پر از رنگ رخ، لب پر آواز نرم

دختران حرم کیکاووس چنین بودند: همه نارسیده بتان طراز / که بسرشتشان ایزد از شرم و ناز. دعاى کنیزکان رودابه به مخدومه خویش آن بود: سیه نرگسانت پر از شرم باد / رخانت همیشه پر آزرم باد. ماهیار گوهر فروش به دختر خویش (که وى را به عقد بهرام گور درآورده بود) سفارش کرد: چو پرسدت، با وى سخن نرم گوى/ سخنها به آزرم و با شرم گوى. و بالاخره شیرین، همسر خسرو پرویز،هم پس از قتل شوى به سران ایران گفت:

به سه چیز باشد زنان را بهى                     که باشند زیباى گاه مهى

یکى آنک با شرم و با خواسته‏ست              که جفتش بدو خانه آراسته‏ست

دگر آنک فرخ پسر زاید او                  ز شوى خجسته بیفزاید او

سه دیگر که بالا و رویش بود                به پوشیدگى نیز رویش بود

در داستان انوشیروان و نوشزاد نیز، استاد طوس به مناسبت‏بحث از همسر شاه، به ضرورت جفتجویى براى مردان اشاره کرده و همسر خوب را، پارسا زنى خردمند، هشیار، بالاابلند و گیسو کمند مى‏شناسد که با حیا و خوب گفتار و نرم آوا باشد. این، تصویرى است که شاعر از زن مطلوب و ایده‏آل خویش ترسیم کرده است:

اگر شاه دیدى و گر زیر دست                          و گر پاکدل مرد یزدان پرست

چنان دان که چاره نباشد ز جفت                       ز پوشیدن و خورد و جاى نهفت

اگر پارسا باشد و رایزن                                  یکى گنج‏باشد برآگنده زن

بویژه که باشد به بالا بلند                                   فرو هشته تا پاى مشکین کمند

خردمند و هشیار وباراى و شرم                           سخن گفتنش خوب و آواى نرم

پیش از این، به مناسبت، از داستان یوسف علیه السلام و زلیخا در «قرآن مدل‏» یاد کردیم. ماجراى سودابه و سیاوش (خیانت‏سودابه و وارستگى سیاوش) در شاهنامه نیز، که یادآور پاکى یوسف و بیداد زلیخاست، از مواردى است که استاد طوس، خاصه با موضعگیرى صریح بر ضد سودابه و له‏سیاوش، جنگ تقوا و هوس را به نمایش گذارده و تبعات شوم فحشا و خیانت را نشان داده است.

زمانى که سودابه (همسر کیکاووس و نامادرى سیاوش) به تحریک شیطان از راستراه «عشق ایزدى‏» منحرف شده و چشم خیانت‏به هووزاده خویش مى‏دوزد و تیر ترفند او در اغواى‏آن زیباروى پاک بر سنگ مى‏نشیند و لاجرم، به صد نیرنگ و افسون دست مى‏یازد تا بالاخره میان پدر و فرزند جدایى مى‏افکند و مایه قتل سیاوش در دیار غربت و آن همه نقارها و کشتارها میان ایران و توران مى‏شود، فردوسى از آن همه پستى و خیانت چنان به ستوه مى‏آید که، آشفته و خشمگین، فریاد برمى‏دارد:

چون این داستان سر بسر بشنوى              به آید تو را، گربه زن نگروى

به گیتى بجز پارسا زن مجوى              زن بدکنش، خوارى آرد به روى


 
comment نظرات ()